ایدیولوژی، ابزاری برای رسیدن به قدرت در افغانستان
محمد فرهاد جلال
افغانستان از جمله کشورهایی است که دسترسی به قدرت سیاسی در آن، همواره با استفاده از ابزارهای مختلف فکری، اجتماعی و هویتی همراه بوده است. در این میان، ایدیولوژی بهعنوان یکی از موثرترین ابزارها، در بیش از یک سده اخیر نقشی تعیینکننده در بسیج گروهها، مشروعیتبخشی به قدرت و سازماندهی رقابتهای سیاسی ایفا کرده است. ایدیولوژی در افغانستان نهتنها بهمثابه مجموعهای از باورها و ارزشها، بلکه بیشتر بهعنوان ابزار سیاسی برای توجیه حاکمیت، ایجاد اتحادهای موقت و حذف رقبای سیاسی بهکار گرفته شده است.
در تجربه سیاسی افغانستان، ایدیولوژیها اغلب نه از دل یک تحول فکری عمیق اجتماعی، بلکه در واکنش به تحولات منطقهای و جهانی و در پیوند با منافع قدرتهای خارجی شکل گرفته و بهصورت ابزاری مورد استفاده قرار گرفتهاند. در این چارچوب، میتوان به چند نمونه برجسته اشاره کرد:
نخست: کمونیسم
کمونیسم بهعنوان یک ایدیولوژی، پیش از انقلاب اکتوبر ۱۹۱۷ وجود داشت و ریشههای فکری آن به آثار کارل مارکس و فریدریش انگلس در قرن نوزدهم بازمیگردد. انقلاب بلشویکی روسیه، نه نقطه پیدایش کمونیسم، بلکه نخستین تجربه موفق دولتسازی بر پایه این ایدیولوژی بود. رهبری این انقلاب را ولادیمیر ایلیچ لنین بر عهده داشت که بعدها اتحاد جماهیر شوروی را بنیان گذاشت.
در افغانستان، تا پیش از دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، بهدلیل ساختار سلطنتی قدرت و نبود فضای باز سیاسی، امکان فعالیت حزبی محدود بود. با تصویب قانون اساسی ۱۳۴۳ در دوره سلطنت محمد ظاهر شاه، فضای نسبی برای فعالیتهای سیاسی و فکری فراهم شد و در همین بستر، حزب دموکراتیک خلق افغانستان شکل گرفت. این حزب که به دو جناح «خلق» و «پرچم» تقسیم شده بود، کوشید ایدیولوژی کمونیستی را با شرایط بومی افغانستان تطبیق دهد.
پس از کودتای ۱۳۵۲ محمد داوود خان و اعلام جمهوری، بخشی از رهبران حزب دموکراتیک خلق در ابتدا با داوود خان همکاری داشتند؛ اما این همسویی دیری نپایید. در نهایت، حزب دموکراتیک خلق با تکیه بر ایدیولوژی کمونیستی و با حمایت مستقیم اتحاد شوروی، در کودتای ثور ۱۳۵۷ به قدرت رسید. در اینجا نیز ایدیولوژی، بیش از آنکه بازتاب خواست اجتماعی باشد، ابزاری برای تصرف قدرت سیاسی بود.
دوم: جهاد اسلامی
اشغال افغانستان توسط نیروهای شوروی در سال ۱۳۵۸، زمینهساز ظهور و گسترش ایدیولوژی جهاد اسلامی شد. هرچند ریشههای فعالیت جریانهای اسلامگرا به دهه ۱۳۵۰ و مخالفت با حکومت محمد داوود خان بازمیگردد، اما جنگ با شوروی، این جریانها را به نیروی مسلط سیاسی – نظامی بدل کرد.
گروههای جهادی با شعار دفاع از دین و استقلال، توانستند جوانان زیادی را بسیج کنند؛ اما در واقع، این گروهها بهطور گسترده از سوی ایالات متحده، پاکستان، عربستان سعودی و برخی کشورهای دیگر، بهعنوان نیروهای نیابتی جنگ سرد مورد حمایت قرار گرفتند. پس از فروپاشی دولت دکتر نجیبالله در سال ۱۳۷۱، مجاهدین به قدرت رسیدند و «دولت اسلامی افغانستان» تشکیل شد. با این حال، اختلافات درونی بر سر قدرت، کشور را وارد جنگهای داخلی ویرانگر دهه ۱۳۷۰ کرد و نشان داد که ایدیولوژی جهاد نیز بیشتر کارکرد ابزاری داشته است تا توان دولتسازی پایدار.
سوم: طالبان
طالبان در بستر هرجومرج ناشی از جنگهای داخلی مجاهدین ظهور کردند. اگرچه در مراحل نخست، شعار اصلی آنان پایاندادن به بیثباتی و فساد بود، اما بهسرعت روشن شد که این گروه حامل قرائتی سختگیرانه و افراطی از اسلام است. حمایت مستقیم پاکستان، بهویژه در شرایط پایان جنگ سرد و کاهش کارایی مجاهدین برای اسلامآباد، نقش کلیدی در قدرتگیری طالبان داشت.
طالبان با استفاده از ایدیولوژی دینی، در سال ۱۹۹۶ قدرت را به دست گرفتند و نظام «امارت اسلامی» را برقرار کردند. در این تجربه نیز، ایدیولوژی نه بهعنوان ابزار عدالت و نظم، بلکه بهعنوان وسیله حذف رقیب و تحکیم سلطه بهکار رفت.
چهارم: دموکراسی
پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱، دموکراسی و ارزشهای مدرن غربی بهعنوان ایدیولوژی مسلط نظم جدید افغانستان معرفی شد. اما بخش بزرگی از نخبهگان سیاسی که در این نظام نقش ایفا کردند، همان رهبران جهادی بودند که پیشتر با دموکراسی و ارزشهای لیبرال مخالفت داشتند. آنان دموکراسی را نه بهعنوان یک ارزش، بلکه صرفاً بهعنوان روشی برای دسترسی و حفظ قدرت پذیرفتند.
نبود باور واقعی به دموکراسی ارزشی، یکی از عوامل اصلی تضعیف نهادهای دموکراتیک در افغانستان بود. در نتیجه، این ایدیولوژی نیز همچون موارد پیشین، به ابزار سیاسی بدل شد و نتوانست پایههای یک نظام پایدار را شکل دهد.
پنجم: قومیت و زبان
در کنار ایدیولوژیهای رسمی، قومیت و زبان نیز در افغانستان بارها بهصورت ابزاری برای بسیج سیاسی استفاده شدهاند. روندهای انتخاباتی، که میتوانستند بستری برای نهادینهشدن دموکراسی باشند، در بسیاری موارد به رقابتهای قومی فروکاسته شدند. رأیدهی بر مبنای هویت قومی، جایگزین برنامهمحوری و منافع ملی شد و سیاست را بیش از پیش قطبی ساخت.
جمعبندی
تجربه سیاسی افغانستان نشان میدهد که ایدیولوژیها، چه دینی، چه چپگرایانه و چه دموکراتیک، اغلب نه بهعنوان پروژههای فکری – اجتماعی، بلکه بهمثابه ابزارهای موقت برای رسیدن به قدرت بهکار گرفته شدهاند. تا زمانی که آگاهی عمومی نسبت به منافع ملی، مفهوم وحدت و نقش شهروندی تقویت نشود، استفاده ابزاری از ایدیولوژیها ادامه خواهد یافت و جامعه همچنان در چرخه بیثباتی و بحران گرفتار خواهد ماند.